در یكی از روزهای آخر پاییزی توفیق یار شد تا در سفری با كاروان نخبگان جوان به منظور تجلیل و قدردانی از نفرات برتر اهل قلم طرح اوقات فراغت هستههای فرهنگی جوان در یادمان شهدای هویزه كه به همت همكاران گرامی سازمان تبلیغات اسلامی استان خوزستان برگزار شده حضور یافته و شاهد زیباترین جلوههای به یادماندنی باشیم.
از فرودگاه كه به سمت هویزه و یادمان شهدا حركت كردیم در مسیر وقتی نگاه به خاكریزها، تانكها، تابلوهای مختلف با مضمون «رزمنده خسته نباشی، رزمنده لبخند بزن، خطر میدان مین و...» میافتاد یاد جبههها و دوستان پر از صفای جبهه و جنگ افتادم. قلم را برداشتم و مشغول نوشتن شدم اما قلم در دستانم میلرزید و نمیدانستم از كجا و چگونه شروع كنم. به ذهنم رسید حال كه قرار است در میان دوستان اهل قلم استان شركت كنم آنچه در ذهنم هست روی كاغذ بیاورم و به عنوان خاطره و یادگاری تقدیم كنم و به سایر دوستان خوبم در هستههای فرهنگی جوان سراسر كشور بگویم هر كه دارد هوس كربلا بسم الله.
آری جای جای این سرزمین گرم با انسان سخن میگوید و خاطرات به یادماندنی دعای كمیل، دعای توسل و نالههای شبانه رزمندگان در آن طنینانداز است. چه زیبا امام راحل (ره) فرمود: كه جبهه دانشگاه و آدمساز بود.
در 35 كیلومتری جنوب شهر سوسنگرد مكانی است كه هویزه نامیده میشود، هویزه یادآور اشغال نیروهای بعثی در بیست و هفتم دی ماه سال 59 و یادآور عملیات بیتالمقدس در اردیبهشت 61 و عملیات نصر و شهری كه با شهید علمالهدی عجین است با خاطرات نبرد نابرابر عدهای محدود در مقابل لشكر تانكها و به خون غلتیدنهای جوانان مؤمن كه شهید سیدحسین علمالهدی و اصحابش كه مانند مولایشان امام حسین(ع) وسط میدان نبرد مردانه ایستادند و فریاد زدند: «ان كان دین محمد (ص) لم یستقم الا بقتلی فیاسیوف خذینی»
ای هویزه چقدر باشكوه هستی! زمین گرمت هنوز بوی گندمزارهای سوخته را میدهد و خاك حنا بسته خون نوعروسان به خاك افتاده توست.
آری امروز كه بر هویزه میگذری انگار یك تكه از بهشت را افتاده بر زمین میبینی كه رازهای بسیار در دل دارد كه هفتاد و چند ستاره خونین، بر پهنه آن آرمیدهاند تا جمله «كل ارض كربلا و كل یوم عاشورا» تفسیری عاشقانهتر بگیرد و به یاد سخنان سردار شهید حسن باقری در سالهای نخستین جنگ میافتی كه فرمود: در میان آتش و دود و خمپارهها پیروز میشویم و روزگاری این سرزمینها محل بازدید انسانهایی خواهد شد كه برای زیارت آن دست و سر میشكنند.
وقتی به مقبره شهدا رسیدیم بچهها كفشها را درآوردند و پس از زیارت، ذكر صلوات و نماز شكر هر كسی روی مزاری نشست و مشغول راز و نیاز و پررنگ نمودن جملات روی سنگ مزار شهدا با اشك چشمان بودند تا اینكه نماز جماعت و آوای نماز دشت را پر كرده و انگار همه ارواح و فرشتگان آسمانی به نماز ایستادهاند.
بعد از اقامه نماز در محل یادمان شهدا نقشه عملیاتی نصر بر دیوار مسجد نصب شده بود كه راوی ما با استفاده از آن نقشه نحوه عملیات و مسائل مربوط به آن و خاطرات آن زمان را تشریح كرد و چند قدم جلوتر به مزار شهدا رفتیم همه متوقف شدیم راوی ما بار دیگر به شرح رشادتها و جانبازی رزمندگان پرداخت. همه بهتزده ایستادهایم برخی انگار در قلبشان میگریند و برخی دیگر قطرههای اشكی در گوشه چشمهایشان حلقه زده است. زمانی كه راوی گفت اینجا محل شهادت و محاصره 140 تن از نیروهای سپاهی و دانشجویان پیرو خط امام (ره) از جمله فرمانده سپاه هویزه سیدحسین علمالهدی است كه توسط تعدادی از شاهدان و حماسهسازان هویزه كه با تن مجروح و با استفاده از تاریكی شب خود را به نیروهای خودی رساندند به عنوان پیامآوران حماسه هویزه رسالت خود را انجام دهند بیان داشت این منطقه با نصب پرچم به یاد هر شهید مشخص شد و به تدریج بنای مزار شهدا توسط جهاد سازندگی ساخته شد و اجساد مطهری كه از اطراف پیدا شد به محل فعلی منتقل گشت كه اسامی برخی از شهدا به شرح ذیل بوده است. محمدحسین علمالهدی، مرتضی كاوند، امین سلطانی، بهروز نوروزی، محمد شمخانی، خلیل بهاری، بهروز پورهاشمی، محمود فروزش، حسن فلاحزاده، سعید جلالپور، علیرضا كاپساز و... كه فرمانده غیور آنان شهید علمالهدی در یادمان شهدا با اصحاب خود خفته بود و این طرفتر مزار مادرش را زیارت كردیم و با درود صلوات بر او گفتم: سلام بر تو ای مادر شهید و سلام بر تمام مادران و شیرزنان ایرانی كه چنین دلاورانی را پروراندند و اینگونه به اسلام هدیه كردند.

آری در محل یادمان از سوی دوستان نمایشگاه جشنواره عكس و فیلمی مربوط به دوران دفاع مقدس و شهدای جنگ تحمیلی برگزار شد كه به همراه وصیتنامه شهدا و سخنان آن بزرگوار همراه بود. وقتی زندگینامه شهید علمالهدی و سایر شهدا را میخوانی واقعاً یك لحظه از خودت خجالت میكشی. به عنوان نمونه به فرازی از سخنان شهید علمالهدی اشاره میكنم.
«من به عنوان فرماندهی سپاه هویزه با 62 نفر پاسداری كه 22 نفرشان غیر مسلحند تا آخرین قطره خونمان با همان ژسه و كلاش دفاع خواهیم كرد.»
آری زیارت مقتل شهیدان والامقام و حضور در مشهد شهدای هشت سال دفاع مقدس فرصتی است مناسب برای اكتشاف گنجهای تمام ناشدنی كه آدمی را به یاد حدیث حضرت علی(ع) میاندازد كه فرمود: همراه پیامبر اسلام (ص) از غزوه ذات السلاسل برمیگشتم در مورد شهداء سؤال نمودم حضرت فرمودند: هنگامی كه رزمندگان عزم میدان میكنند، خدا بر ایشان برائت و دوری از آتش جهنم را مقرر میفرماید و هنگامی كه برای جهاد مجهز میشوند، خدای متعال به آنان بر فرشتگان مباهات و افتخار میكند و تا زمین میافتد به او میگوید: آفرین بر روح پاك كه از بدن طیب و طاهر بیرون شد و یك شهید نسبت به هفتاد نفر از بستگاه و آشنایانش شفاعت میكند.
سر را به سجده میبریم و یك جمله به آستان حضرت هدیه میكنیم و آن این كه: الحمدالله ربالعالمین خدایا شكرت كه اگر توفیق زیارت امام حسین (ع) نداشتم در كربلای ایران بوی كربلای امام حسین (ع) به مشاممان رسید.
راستی دوستان هویزه غروبی دیگر دارد. وقتی در غروب هویزه گوشهای مینشینی با خود میاندیشی.
كجایید ای شهیدان خدایی؟
بلاجویان دشت كربلایی
كجایید ای سبكروحان عاشق؟
پرندهتر ز مرغان هوایی
آری هویزه راوی دیگری داشت، قصه نیست، روایت یك واقعیت است واقعیتی كه در گمنامترین روز تاریخ رقم خورد تا خاك سوخته هویزه به دامن میهن برگردد. و چه زیبا مقام معظم رهبری پیرامون شهدای هویزه فرمودند:
آنها یك جمع با اخلاص بودند كه با كمترین امكانات دفاعی مصمم بودند كارزار كنند و با سیل عظیمی كه در فضای خوزستان جمع شده بود و عربده میكشید مقابله كند و اگر خیانت داخل رخ نمیداد پیروزی بچههای هویزه در دنیا بینظیر بود.
«در پایان فرصت را مغتنم شمرده از زحمات یكایك عزیزان به ویژه معاونت محترم فرهنگی و پژوهش و دبیر اجرای طرح اوقات فراغت استان خوزستان كه این لحظات ماندگار و پرخاطره را آفریدند تقدیر و قدردانی به عمل میآید.»
برچسب ها:
هویزه نقطهای از بهشت،
بهشت،
جبهه،

محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با یکی از دوستاش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می کنیم».
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو.»
برچسب ها:
جبهه،
داستان آب خوردن حاج همت با پوتین بسیجی،
بسیجی،
حاج همت،